|
ساده بگم
خسته شدم!
از خوب بودن..
از خانوم بودن..
از بچه مثبت بودن..
قوی بودن..
صبور بودن..
از اینکه مث آدم بزرگا رفتار کنم..
میدونی
دلم میخواد خودم باشم و دنیای پر شر و شور بچگی!
گاهی لوس بشم
گاهی گستاخ
گاهی آروم بشینم و نقاشی بکشم
گاهی بزنم و با یه سنگ همه شیشه هارو بیارم پایین
بدون اینکه کسی دعوام کنه یا تو کارام دخالت کنه
دوست دارم پسر همسایه بغلی رو از پشت بوم پرت کنم پایین
همچین که مخش از تو حلقش بریزه بیرون
یا اینکه یه گوجه ی گندیده پرت کنم رو کله ی کچل عموم
آخه خیلی به کچلیش حساسه
یا اینکه یه بار برم سر دفتر خاطرات دختر خاله ی احساساتی
یواشکی همه نوشته هاشو بخونم و تا میتونم بهش بخندم
اینقدر بخندم
بخندم
بخندم که کارم به بیمارستان بکشه!
وااااااااااااااییییییییییییی بیمارستان...
اونجا عین بچه میمون از این تخت بپرم اون تخت
یه هویی پرستار میاد با لگد پرتم میکنه بیرون
آخی حیوونکی اعصاب نداره خب
یه سر میرم خونه عمه
چشمم می افته به عروسک نانازی دختر عمه ی لوس
یهو هوس میکنم یه تنوعی بوجود بیارم
موهاشو میچینم براش سیبیل میذارم
قشنگه نه؟
دختر عمه هه میفهمه و میزنه زیر گریه
فکر میکنی آخرش چی میشه؟!
چه دنیای شیرینیه دنیای بچگی!
پارازیت:من دیوونه نیستما!فقط یه کم کوچولو انرژی زیاد دارم.

|